..... سلام
نمیدانم که چرا زنده ایم ...تنها چیزی که میدانم وجود بس عبث حضور ما است.
نمیدانم میان این زندگی یا مرگ و رهایی از این دنیا کدام یک را بپذیریم .
دیگر از این زندگی خسته شده ایم ...میخواهیم برویم اما بال پرواز نداریم .
دیگه از همه چیزو همه کس خسته شدیم و نمی دونیم که چه راهی رو انتخاب کنیم
و بناي قلبم را با عشق بساز و درونم را با هيزم هاي دوست داشتن بسوزان
و شعله ور کن چنان که قلب هاي يخ زده را گرم کند و با آنان که در غروب دلتنگي
فرو رفته اند به کهکشان زندگي بــــه پرواز درآيم .............