تبليغاتX
<%@LANGUAGE="VBSCRIPT" CODEPAGE="1256"%> از سرفه ی سوسک تا عطسه ی یوزپلنگ
Home
E-mail
Archive
Chat

درباره وبلاگ خرزوخان1

..... سلام

نمیدانم که چرا زنده ایم ...تنها چیزی که میدانم وجود بس عبث حضور ما است.

نمیدانم میان این زندگی یا مرگ و رهایی از این دنیا کدام یک را بپذیریم .

دیگر از این زندگی خسته شده ایم ...میخواهیم برویم اما بال پرواز نداریم .

دیگه از همه چیزو همه کس خسته شدیم و نمی دونیم که چه راهی رو انتخاب کنیم

و بناي قلبم را با عشق بساز و درونم را با هيزم هاي دوست داشتن بسوزان

و شعله ور کن چنان که قلب هاي يخ زده را گرم کند و با آنان که در غروب دلتنگي

فرو رفته اند به کهکشان زندگي بــــه پرواز درآيم .............





آرشيو دست نوشته هاي خاكخورده




اينم از لوگومون

کاره سوم !!!! یکشنبه پانزدهم مرداد 138515:35

کاره سومم باهاتون اینه که می خوام یه داستان واقعی براتون بنویسم

الان حتما میگید بردیا و از این داستانا ولی باید بهتون بگم که این داستان داستان

یکی از دوستامه که 100% واقعیه فقط و فقطم برای این دارم مینویسم چون این دوستم شدیدا

احتیاج به کمک داره و یه راهنما پس با دقت بخونید و نظرتونو حتما بنویسید(تمام اسمها مستعاره) :

ماجرا ماجرای یه پسر 14 سالست که به این زودی عاشق یه دختره هم سنو ساله خودش میشه

دختره انقدر خوب بوده که یه عالمه خاطر خواه داشته ولی هیچ کس به اندازه ی آقا کامران

 ( همین پسر۱۴ ساله) دوستش نداشته ...... کامران یه دوست داشت به نامه نیما از شانس بده

 کامران رقیبه اولش همین نیما خان میشه چون اونم سارا ( همون دختره) رو دوست داشته

کامران انقدر سارا رو دوست داشت که حاضر بود هر کاری به خاطرش بکنه ...... هر کاری !!!

اونقدر که آرزوی هر شبش این بود که خوابشو ببینه ..... روزا با فکره اون بیدار میشد و.......

سارا با یه دختری به نام ساناز دوست بود که ساناز دختری بود که کامران 2 ساله قبل به پیشنهادش

 جواب رد داده بود حالا پیشنهادش چی بود ؟ دوستی با کامران ..... پس اینجوری شد که ساناز قبلا

می خواسته با کامران دوست بشه اما کامران نخواسته ..... سارا هم با ساناز دوست بود جوری که

همیشه میومد خونه ی ساناز تراسه خونه ساناز اینا با خونه نیما بغله هم بود جوری که اگه ساناز

میومد تو تراس نیما هم میومد هم دیگرو راحت میدیدنو یا هم صحبت می کردن ...... سارا هم همیشه

میومد خونه ی ساناز کامران هم میومد خونه ی نیما این کار کاره هر روزه کامران بود ...... سارا با

ساناز میومدن تو تراس کامرانو نیما هم همین طور و همیشه با هم صحبت می کردن .... منظورم از

 صحبت صحبتای بی خوده ....... کامران می خواست مطمئن بشه که سارا هم اونو دوست داره و

 منتظر بود تا بفهمه ...... 2 هفته بعده این ماجرا سارا شروع میکنه به کارای که نظره کامرانو

 به خودش جلب کنه مثلا هر روز می رفت پیش دوستاشو وقتی کامران رو

میدید خیلی تابلو اشارش می کرد و به دوستاش می گفت اینو میگم اینو میگم

این کارو خیلی زیاد انجام میداد حتی از فاصله ی دو متری با کامران جوری که خوده کامرانم ببینه

از اون موقعه به بعد کامران مطمئن شد که سارا هم دوستش داره برای همین یه روز که رفت

خونه نیما به نیما گفت که به سارا بگه با اون ( یعنی کامران) دوست میشه یا نه؟ نیما هم رفت

توی تراس و به ساناز گفت : ساناز به سارا بگو با کامران دوست میشه یا نه

ساناز ادای اوغ زدنو در اوردو رفت تو که به سارا بگه کامرانم تو اتاق داشت این چیزا رو میشنید

یهو سارا اومد تو تراس به نیما گفت : نه ......ن ..... ه ......دو حرفه نه

کامران که این چیزارو شنید خیلی تعجب کرد خیلی هم ناراحت شد نیما هم خوشحال شد چون

 خودش رقیبه کامران بود برای همین کلی کامرانو مسخره کرد کلی به کامران خندید

کامران اونقدر ناراحتو عصبانی شد که توی خونه همش به این ماجرا فکر میکرد همش این

صحنه ها میومد جلوش .......

2 هفته بده اون ماجرا نیما از یه دختره دیگه هم به اسم سپیده که اونم دوست ساناز بود خوشش

اومد خوب ولی سارا رو بیشتر دوست داشت

یه روز نیما خواست به سپیده پیشنهاد دوستی بده که یه اتفاقی افتاد ....... اونم این که پدرو

 مادره نیما می خواستن جایی برن و نیما رو همون موقع بردن نیما به کامران میگه کامران تو به

 جای من بگو کامرانم قبول میکنه و میره به سپیده میگه ولی سپیده میگه نه ..... همون موقع

کامران یه فکری به ذهنش میرسه اونم این که از نیما به خاطره کاراش انتقام بگیره برای همین

 با اینکه سپیده رو دوست نداشت بهش پینهاد دوستی میده سپیده هم بهش میگه که باید فکر کنم دو

 روز بعد به کامران جواب مثبت میده کامرانم خوشحال میشه و میره که به نیما ماجرا رو بگه

 تا نقشش عملی شه امااااااااااااااااااااااا...... تا برای نیما تعریف میکنه نیما کلی می خنده به

 کامران میگه من با سپیده دوست شدم ولی همین امروز باهاش قهر کردم ...... کامران که فکر

می کنه نیما داره بهش دروغ میگه به سپیده زنگ میزنه و

ازش می پرسه سپیده بهش میگه آره من با نیما 1 روز دوست شدم فردای روزی که ازم خواستی

باهات دوست شم نیما منو دیدو بهم شماره داد منم زنگ زدم ولی باهاش بحثم شد و به هم زدم

کامران که داشت خل می شد نمی دونست چی کار کنه چون سپیده رو دوست نداشت سپیده از نظر

ظاهر خوب بود ولی اخلاقش بد بود و چون با پسرا خیلی راحت صحبت می کرد کامران دوستش

 نداشت 2 روزه بعد کامران که خیلی ناراحت بود میره پیش نیما چون سارا خونه ی ساناز بود

و باز تراس بازی کامران از این تعجب می کرد که چرا سارا با اینکه اون کارا رو انجام میداد

 بهش جواب رد داد  در ضمن یه روز سارا بلند گفت به کامران بگو خیلی ماهه اینو به ساناز گفت

 جوری که کامرانم شنید پس چرا بهش جواب رد داد ؟

خلاصه کامران با اون ناراحتیش رفت خونه ی نیما نیما 1 سال از کامران و سارا کوچیک تر بود

نیما به کامران گفت کامران من می خوام به سارا پیشنهاد بدم ببینم چی میگه

کامران تو دلش خندیدو گفت امرن ...... چون کامران هم ازش کوچیک تره هم سارا کلی با

این دعواش شده بود 2-3 بار با هم درگیره لفظی شده بودن

نیما میره و به سارا میگه ......... و جالب اینجاست که سارا قبول می کنه اونم جلوی کامران !!!!!!

کامران دیگه داشت دیوونه می شد از این همه مسائل .....

کامران میره خونه و بد ترین شبه زندگیشو می گذرونه ....... کامران هنوز با سپیده دوست بودو

 نیما هم با سارا ...... نیما هر وقت جلوی کامران با سارا صحبت می کرد تلفن رو می زد روی

پخش تا کامرانم بشنوه و از قصد جلوی کامران بهش می گفت دوست دارم و ..... و سارا هم با این

 که می دونست که کامران میشنوه همین چیزا رو بهش می گفت ..... (انقدر سختی؟؟؟!!!!!) تا اینجا

 دیدید چقدر اتافاقای ناراحت کننده و سخت برای این پسر 14 ساله افتاد حالا بقیشو بخونید

یه روز کامران که داشت کم کم به سپیده دل می بست سپیده بهش هر چی از دهنش میاد میگه و

 گوشیه تلفن رو میده به مامانش مامانه سپیده هم کلی کامرانو تهدید میکنه و تلقن قطع میکنه

میدونید به کامران چی میگفت؟

سپیده می گفت چرا انقدر اینجا مزاحم میشی بی شعورو ..........

مامانشم گفت اگه یه باره دیگه اینجا زنگ بزنی ازت شکایت می کنمو .............

کامران کلی مونده بود که چرا بی دلیل سپیده این حرفا رو بهش زود کامران حتی با سپیده دعوا

 هم نکرده بود پس چرا ؟؟؟!!!!!!!

بعده 2 هفته نیما هم با سارا به هم میزنه چون سارا باهاش دعواش میشه

حالا از اون ماجرا 2 سالو نیم میگذره و هنوز کامران نتونسته کسیو به اندازه ی سارا دوست

داشته باشه هنوزم سارا رو دوست داره و بیشترین چیزی که ذهنشو مشغول میکنه اینه که چرا

 سارا اون کارو باهاش کرد؟

حالا بعده این همه مدت کامران فقط یه شماره تلفن از سارا داره

تنها کمکی که شما می تونید بهش بکنید اینه که بگید این بنده خدا باید چی کار کنه؟

یا اینکه چرا سارا باهاش اون کارو کرد؟

حتما کمکش کنید




زحمت كشيده شده توسط ๑۩۞۩๑ سینا و بردیا ๑۩۞۩๑ | موضوع: داستان زندگی | لينک ثابت |

به نام لو که سایه لطفش بی کران است سه شنبه بیست و هفتم تیر 138514:57
سلام به تمومی کسانی که عاشقن... خوبید ؟  چه خبر ؟ لابد سلامتی رهبر امنیت کشور

آقا من این پستو تا وسطا نوشتم بعد یهو برق رفت  خدایی انقدرضد حال خوردم که نگو و

نپرس  راستی روز مادرو به تمومی مامی های ایرونی تبریک میگم اعم از دخترا

و دختر بچه ها و مامی ها و مامی بزرگ ها و .....  ایشالا که همیشه از این روزا

باشه موضوع این پست مربوط میشه به یکی از دوستای چتیم که اسمش لیلاست ..... چند

روز پیش بامن خیلی دردودل کرد ازم کمک خواست ... ولی من دیدم که بیام داستانشو اینجا

بنویسم بهتره آخه می دونم که شماها همتون این کاره ایددر ضمن این داستانو که

می خونید از زبون خودشه که باهام چت می کرده ...... این بردیا هم معلوم نی کجاست  

خدایی دهنم صاف میشه از بس تنهایی دارم وبو آپ می کنم ..... آپ بعدی رو بردی جون

 انجام میده

----------------------------------------------

خیلی ممنونم که به حرفای من گوش میدید حرف که چه عرض کنم به دردودل های یه دختری

که  دیگه دلیلی برای زندگی کردن نداره.....من۱۳ ماه پیش تو چت با یه پسری آشنا شدم به

 اسم  احسان .... اولش خیلی معمولی برای سرگرمی باهم چت می کردیم تا اینکه یه روز به

 من گفت که بهم زنگ برن . منم تا اون موقع با هیچ پسری زنگ نزده بودم ولی با اصرار اون

قبول کردم که بهش زنگ بزنم....

 خلاصه یه روز بهش زنگ زدم اون به ظاهر پسر بدی نمیومد ....پشت تلفن پسر مودبی بود .

 ما هر روز با هم چت می کردیم ... منم بهش زنگ میزدم خیلی بهش وابسته شده بودم ...

بعد از یه ماه با هم قرار گذاشتیم که همدیگرو ببینیم . بعد از اینکه همدیگرو دیدیم  هم اون

 از من خوشش اومد هم من از اون ......من خیلی دوسش داشتم . اونم به من می گفت

 که خیلی دوسم داره . دوستیه ما ادامه پیدا کرد با هم بیرون میرفتیم برای هم زنگ میزدیم

 تا اینکه یه روز با هم رفته بودیم بیرون به من گفت که اگه یه روز من بمیرم

تو چیکار میکنی ... میری با یه نفر دیگه دوست میشی  ؟ من که خیلی دوسش داشتم تا این

حرفو زد , زدم زیره گریه ... آخه اون تمومه دنیای من بود بهش گفتم که بدونه تو نمی تونم

زندگی کنم بعد از تو هیچ کس نمی تونه جای تو رو بگیره ... خلاصه اونم با کلی مقدمه چینی

بهم گفت که سرطان خون داره ... تا این حرفو شنیدم انگار که کل دنیا رو سرم خراب شد

فقط گریه می کردم اونم بهم گفت که دکترا گفتن زیاد زنده نمی مونم .... من فقط گریه

می کردم . اون بالاخره ساکتم کرد بعد حرفو عوض کرد از اون روز به بعد فکر این که یه

روز میره  و منو تنهام میزاره دیوونم میکرد .

روزو شبم شده بود گریه کردن .. رابطمون خیلی به هم نزدیکتر شد طوری بود که اگه یه

 روز صدای قشنگشو نمی شنیدم روانی میشدم .....خیلی به هم وابسته شده بودیم ...

 سالگره دوستیمون ۱۲ خرداد بود با هم قرار گذاشتیم که بریم بیرون همون کافی شاپی

که برای بار اول همدیگه رو دیده بودیم .....روز قبلش به گوشیش زنگ زدم همیشه خودش

بر میداشت ولی ایندفعه دوستش گوشیرو گرفت گفتم میشه با احسان حرف بزنم اونم بهم

 گفت  که احسان حالش بعد شده اوردمیش بیمارستان بستریش کردن ....تا اینو گفت دستو

پام شروع کردن به لرزیدن ....ولی احسان به دوستش گفت که میخواد باهام حرف بزنه تا

صداشو شنیدم  شروع کردم به گریه کردن اون منو دلداری میداد ولی صداش مثله همیشه

نبود ... گفت که شاید این اخرین باری باشه که با هم حرف میرنیم بهم گفت که لیلا جون تو

بعد از من باید زندگیتو بکنی بهم گفت که اگه تو این مدت من اذیتت کردم ناراحتت کردم حلالم

کن ....من تو حالی که داشتم  گریه می کردم بهش گفتم ای بی معرفت می خوای تنهام بزاری

مگه بهم قول نداده بودی که هیچ  وقت از من جدا نمیشی مگه من به تو نگفته بودم که از

تنهایی می ترسم مگه من بهت نگفته  بودم که احسان جون اگه من یه روز صدای قشنگتو

نشنوم دیوونه میشم .... بعد بهش گفتم ای بی انصاف تو به من میگی که بعد از تو زندگیمو

 کنم ..آخه تو تمومه زندگی منی چطوری بعد تو بتونم زندگی منم بهش گفتم که بخدا بعد از تو

خودمو می کشم تا نی حرفو زدم احسان بهم گفت بخدا اگه این کارو بکنی نمی بخشمت به جون

خودش قسم داد گفت جون احسان بگو .. بعد که این  حرفو زد قسم خوردم ... من تا اون روز

گریه احسانو ندیده بودم ولی پشت تلفن داشت گریه میکرد گفت یادت باشه که جون منو قسم

خوردی ......همیجوری که داشتیم گریه می کردیم با هم خدافظی کردیم ... قرار شد که فردا

برم پیشش..... اون شبش اصلا نخوابیده بودم فقط داشتم دعا می کردم .

صبح که داشتم میرفتم بیمارستان تلفن زنگ خورد دیدم دوست احسان بدجور داشت گریه

میکرد  گفت که احسان تموم کرده  منم از هوش رفتم .

۱ هفته بعد رفتم بهشت زهرا ... رفتم بالاسره جنازه احسان . بهش سلام دادم ولی اون

جوابمو نداد بهش گفتم که چرا جوابمو نمیدی چرا نمیگی خوبی خانوم خانومی بهش گفتم

 که بیا با هم بریم بیرون ... مگه قرار نبودکه باهم بریم کافی شاپ . چرا پا نمیشی بریم .

چرااسممو صدا  نمی کنی آخه مگه نمی دونی صداتو نشنوم دیوونه میشم اینجوری می گفتی

که دوسم داری چرا می خوای  تنهام بزاری ....وقتی پارچه سفیدو کنار زدن رفتم پیشش گفتم

چشاتو باز کن بزار  چشاتو ببینم  ولی هیچ کس جوابمو نمیداد دیگه نفهمیدم چی شد وقتی به

 خودم اومدم دیدم تو خونه خودمون  هستم ...

چند دفعه خواستم خودمو بکشم ولی هر وقت می خواستم این کارو بکنم به یاد حرف احسان

افتادم ..... هر موقعه میام تو آیدیم زل میرنم تا ایدی های احسان تا شاید یکیشون روشن

بشه ولی خبری نیست .... احسان من کسی که تمومه زندگیم بود برای همیشه خاموش شده

 بود دیگه از اون آفاش خبری نبود ... اون برای همیشه منو تنها گذاشته بودو رفته بود ....

از اون  موقعه تا بعد دیگه افسرده شده بودم نمی تونستم زندگی کنم ... زندگی برام هیچ

معنی نداشت

----------------------------------------------

 

بچه ها ببخشید که سرتونو درد اوردم خوشحال میشم که نظرتونو در مورد داستان لیلای

عزیز بدونم. اون میخواد یه طوری از این بلاتکلیفی خارج بشه ولی راهشو نمی دونه از ماها

کمک می خواد ....... امیدوارم همیشه خوشحال باشید .......

 




زحمت كشيده شده توسط ๑۩۞۩๑ سینا و بردیا ๑۩۞۩๑ | موضوع: داستان زندگی | لينک ثابت |

هیچ چیز را با آرامش عوض نکن سه شنبه شانزدهم خرداد 138519:31
خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد.شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌

خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌:

عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر

نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌

حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌

از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌

خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌:

من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از

ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز

همراه‌ من‌ مي‌آيند.هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.

love

پدرو پسری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد و به زمین افتاد و داد کشید:آآی ی ی...
صدایی از دوردست آمد:آآآی ی ی...
پسرک با کنجکاوی فریاد زد:کی هستی؟
پاسخ شنید:کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد:ترسو!
باز پاسخ شنید:ترسو!

 پسرک با تعجب از پدرش پرسید:چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت:پسرم خوب توجه کن...
و بعد با صدای بلند فریاد زد:تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد:تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد .پدرش توضیح داد:مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی در حقیقت انعکاس زندگی است.هر چیزی که بگویی یا انجام بدهی زندگی عیناً به تو جواب می دهد.
اگر عشق بخواهی عشق بیشتری در قلب به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی آن را حتماً به دست خواهی آورد.هر چیزی را که بخواهی زندگی همان را به تو خواهد داد.

دوستی چه زیباست

در یکی از روستاهای ایتالیا پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد.
روزی  پدرش جعبه ای پر از میخ به او داد و گفت:هربار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی یکی از این میخها را به دیوار طویله بکوب.
روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید و پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی را که دیگران را می آزارد کم کند.پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد که هر بار توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با خوشحالی گفت:بابا امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسر را گرفت و با هم به طویله رفتند.پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت:آفرین پسرم کار خوبی انجام دادی اما به سوراخهای دیوار نگاه کن.دیوار دیگر مثل گذشته صاف نیست.
وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارند.تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری اما هزاران بار عذر خواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

                                           

 

در شهري دور افتاده :خانواده فقيري زندگي مي كردند.پدر خانواده از اينكه دختر پنج ساله شان مقداري پول براي خريد كاغذ كادوي طلايي رنگ مصرف كرده بود ناراحت بود چون همان مقدار پول هم به سختي به دست مي آمد.


دختر با كاغذ كادو يك جعبه را بسته بندي كرده و آن را زير درخت كريسمس گذاشته بود.


صبح روز بعد دخترك جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا اين هديه من است.


پدر جعبه را از دخترخردسالش گرفت و آن را باز كرد.


داخل جعبه خالي بود!


پدر با عصبانيت فرياد زد : مگر نميداني وقتي به كسي هديه مي دهي بايد داخل جعبه چيزي هم بگذاري؟


اشك از چشمان دخترك جاري شد و با اندوه گفت : بابا جون من پول نداشتم ولي در عوض هزار بوسه برايت داخل جعبه گذاشتم.


چهره پدر از شرمندگي سرخ شد،دختر خردسالش را بغل كرد و او را غرق بوسه كرد.

چند سال پیش در جنوب فلوریدا پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.مادرش از پنجره کلبه نگاهش می کرد  از شادی کودکش لذت می برد.
اما ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند مادر وحشتزده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا کرد.پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق
مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود صدای فریادهای مادر را شنید به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح کوبید و او را کشت.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند و دو ماه طول کشید تا او بهبودی نسبی بیابد.پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادر مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست جای زخمهایش را نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد.سپس با غرور بازوهایش را نشان
داد و گفت
:این زخمها را دوست دارم .اینها خراشهای عشق
مادرم هستند.




زحمت كشيده شده توسط ๑۩۞۩๑ سینا و بردیا ๑۩۞۩๑ | موضوع: داستان زندگی | لينک ثابت |

قسمت سوم داستان نیما و مهشید چهارشنبه ششم اردیبهشت 138513:55
ببخشید بچه ها که نوشتن این داستانمون طول کشیدآخه متاسفانه دیر به دستمون رسید امیدوارم که

ار خوندنش لذت ببرید . و حتما راجع به این داستان نظراتونو برامون بنویسید

آنچه گذشت ...

نیما و مهشید در ادامه دوستیشون ، كه جدي شده بود و داشت به ازدواج ختم ميشد ، به مشكلاتي برخوردن ...

برادر مهشيد كه براي ديدن مادر اصلي خودش به سوئد رفته بود ، اونجا موندگار شد و مادر نيما هم به دليل بيماري سرطان خوني كه داشت از دنيا رفت .... پدر نيما بعد از مرگ همسرش با دختر جواني به نام نسيما ازدواج كرده بود ...اين در حالي بود كه مهشيد به همراه خانواده براي ديدن برادرش به سوئد رفته بود  ....

  نسيما ( نامادري نيما) كه اختلاف سني زيادي با نيما نداشت ، از اين فرصت براي نزديك شدن به نيما استفاده كرد.

تا اينكه  مهشيد ، يك روز با نيما تماس گرفت تا مسئله مهمي رو بهش بگه ...


 

و حالا ادامه ماجرا ......

 

 

  «تا چي باشه...!»

  «در مورد... در مورد ما و اينجاست!»

نيما يه بار ديگه تو دلش احساس ترس كرد و با همان ترس گفت :

  «چي شده مهشيد، تو با اين حرفات منو ميترسوني.»

  «ديگه مجبورم بگم...راهي نمونده...»

  «خوب بگو»

  «ما... ما قراره ... قراره اينجا بمونيم.»

نيما لبخندي تصنعي زد و با كمي مكث پرسيد :

  «شوخي ميكني؟»

و مهشيد هم بعد از چند لحظه سكوت ادامه داد :

  «نه... متأسفانه اين بار شوخي نميكنم.»

قطره اشكي بي اختيار از چشماش جدا شدو به روي گونه هاش ريخت.اصلا نميتونست فكرشو بكنه... مهشيد كه سكوت نيما رو ديد ، ادامه داد :

«ببين نيما جان؛ ما ميتونيم هنوز هم رابطه هم ديگه رو داشته باشيم، البته فقط از طريق تلفن، حتي بعد از ازدواج من... »

گريه نيما شديدتر شد و با صداي لرزان و گريان گفت :

«مهشيد....مهشيد... تو چطور دلت اومد؟ تو هموني كه ميگفتي دوسم داري؟ تو هموني كه ميگفتي جز تو كسي رو ندارم؟ تو چت شد مهشيد؟ چرا اينقد عوض شدي؟ چقد زود تونستي يه نيما اونجا پيدا كني؟ اون هم يه نيما بهتر از من كه به خودت اجازه دادي باهاش ازدواج كني! يعني همه چيز تموم شد؟ متأسفم مهشيد... واقعا برات متأسفم...»

صداي مهشيد هم كم كم داشت ميلرزيد :

  «نه...نه نيما... اينطوري فكر نكن، ما مجبور شديم اينجا بمونيم.... پدرم و عموم تصميم گرفتن دوباره همينجا با هم كار كنن.»

  نيما با همون گريه ادامه داد :

 « هيچ فرقي نميكنه، مهم اينه كه تو عوض شدي، هموني كه من ازش ميترسيدم، يادت مياد من بهت چي ميگفتم؟ يادت مياد به من گفتي كه فقط به خاطر من برميگردي؟يادت مياد گفتي فقط به خاطر نيما برميگردي؟ حالا هم دليلي نداره برگردي، چون يه نيما بهتر از من اونجا پيدا كردي، نيماي كه خوشتيپ تر از منه، نيماي كه پولدار تره، نيماي كه...»

و صداي هق هقش بلند شد. مهشيد با عصبانيت و با حالتي كه انگار گريه ميكند گفت :

 «واقعاً كه نيما ... اين چه حرفاييه كه ميزني؟»

اينو گفت و گوشي رو قطع كرد .نيما صداي هق هقش بلندشد، گريه ميكرد، اشك تمام صورتشو خيس كرده بود ، سر جاش نشست. يه روزي فكر ميكرد كه موقع گريه كردن سرشو ميذاره رو شونه هاي مهشيد ، اما ديگه مهشيد رو نداشت، سرشو گذاشت رو زانوهاش و گريه ميكرد، لابه لاي گريه هاش با مهشيد حرف ميزد ،خاطرات روزاي گذشته رو تعريف ميكرد.

نسيما تموم اون صحنه ها رو ديد.اومد جلو و دستي به سر اون كشيد. نيما با عصبانيت و همون حسي كه قبلاً نسبت به اون داشت، دست اونو با دست خودش كنار زد و چند لحظه با همون حالِ گريه و ناراحتي بهش نگاه كرد. نسيما كه واقعاً دلش براي نيما سوخته بود، از جاش بلند شد. ميدونست نيما اين موقع به چي احتياج داره. رفت و از تو اتاق نيما گيتار رو براش آورد و به دستش داد.

نيما وقتي گيتار رو ديد. كنج ديوار نشست و سرش رو به ديوار تكيه داد و با همون حال، شروع كرد به نواختن و خوندن :

 

«لحظه ها رو با تو بودن، در نگاهِ تو شكفتن ، حسِ عشقو در تو ديدن، مثل رؤياي تو خوابه

با تو رفتن، باتو موندن، مثل قصّه تو رو خوندن، تا هميشه تو رو خواستن، مثل تشنگيِ آبه

بي تو اما سر سپردن، بي تو و عشق تو بودن، تو غبار جاده موندن، بي تو خوبِ من محاله

بي تو حتّي زنده بودن، بي هدف نفس كشيدن، تا اَبد تو رو نديدن، واسه من رنج و عذابه

اگه چشمات منو ميخواست،تو نگاهِ تو ميمردم،اگه دستات مالِ من بود،جون به دستات ميسپردم

اگه اسمَمو ميخوندي ، ديگه از يادنميبردم ، اگه با من تو ميموندي، همه دنيا رو ميبردم »

 

 برای خوندن بقیه داستان بروی ادامه مطلب کلیک کنید



ادامه مطلب
زحمت كشيده شده توسط ๑۩۞۩๑ سینا و بردیا ๑۩۞۩๑ | موضوع: داستان زندگی | لينک ثابت |

قسمت دوم داستان نیما و مهشید سه شنبه بیست و نهم فروردین 138514:14

آنچه گذشت...

مهشيد و نيما ، مدتي بعد از آغاز دوستيشون ، به صورت جدي روي آينده و ازدواجشون برنامه ريزي کردن ، گرچه در طول راه به مشکلاتي برخورد کردن اما اين ميتونست تجربه اي باشه براي زندگي آيندشون...

برادر مهشيد در سوئد زندگي مي کرد ...يعني در اصل رفته بود پيش مادر اصلي زندگي کنه...

مادر نيما هم به علت يک بيماري فوت کرده بود و حالا همه در آرامگاه هستن ، براي مراسم خاکسپاري مادر نيما...

برای خوندن قسمت دوم این داستان بروی ادامه مطلب کلیک کنید



ادامه مطلب
زحمت كشيده شده توسط ๑۩۞۩๑ سینا و بردیا ๑۩۞۩๑ | موضوع: داستان زندگی | لينک ثابت |

داستان زندگی یک جوون عاشق که واقعی می باشد ......( مهشید و نیما) یکشنبه بیست و هفتم فروردین 138520:54

به نام او که اگه حکم کند همه ی ما گناهکاریم

مهشید و نیما هم مثل بقيه ناراحت بودن و شب و روز دعا ميكردن كه كار هومن ( برادر مهشید) درست شه. ولي مثل اينكه هومن واقعاً داشت برميگشت  به ایران ، نیما و مهشید هم تو فكر پيدا كردن يه كار مناسب براي اون بودن تا وقتي برگشت بيكار نباشه. اما طولي نكشيد كه...

 

اما طولي نكشيد كه يه روز جمعه ، مهشید خبرِ گرفتن اقامت هومن رو به نیما داد. همه از اين ماجرا خوشحال بودن. نیما هم همينطور، امّا ...

اما نیما شبِ اون روزي كه اين خبر رو شنيد ، فكراي زيادي به سرش زد ...

پيش خودش فكر ميكرد كه اگه مهشید و يا خانوادش يه روز تصميم بگيرن برن پيش هومن، نیما چيكار كنه؟ اگه اونجا موندگار بشن چي؟ اگه مهشید بعد از برگشتن ، حال و هواي اونجا به سرش بزنه، چي ميشه؟ و خيلي فكراي ديگه كه عذابش ميداد.فرداي اون روز ، قضيه رو براي مهشید گفت ، مهشید هم با اطمينان گفت كه از خودش مطمئنه . اگه تا اون وقت كارشون درست بشه و با هم ازدواج كنن، نميره، و يا اگه قبل از ازدواجشون اين اتفاق بيفته و مجبور بشه بره، تحت تأثير محيط اونجا قرار نميگيره.

و همين براي نیما كافي بود. نیما هم همينو ميخواست و باز هم خوشحال بود از اينكه مهشید دركش ميكنه و وظايف خودشو ميدونه.

يه مدت بعد از اين قضيه ، مادر نیما مريضي سختي گرفت. سرطان خون...

بله ؛ سرطان... اين بيماري لعنتي داشت مادرشو از پا درمي آورد. نیما از اين مشكلي كه پيش اومده بود، شبها خواب نداشت ، يه پاش بيمارستان بود و يه پاش دانشگاه... دلش ميخواست توي اون موقعيت نره دانشگاه ، اما به اصرار مادرش ميرفت.

يه شب كه نیما رفته بود بيمارستان تا پيش مادرش بمونه، پدر و برادرش ميثم از اونجا رفتن خونه تا كمي استراحت كنن. دكترا معتقد بودن كه بر اثر تزريق غير بهداشتي ،دچار اين بيماري شده و ميگفتن هيچ راهي نداره جز شيمي درماني. اما مشكلش اينجا بود كه هر كسي تحمل اين شيوه رو نداشت.

خلاصه مادرش قبول كرد كه درمانشو شروع كنه.

نیما كنار تخت مادرش، روي يه صندلي نشسته بود و به چشماي خسته و خاموش مادرش نگاه ميكرد. به دستايي كه تو جووني پژمرده بودن. به پيشوني كه يواش يواش داشت چروك ميخورد ، به موهايي كه يكي در ميون سفيد بودن.

آروم آروم و بي اختيار ،اشك از چشماش سرازير شد و روي گونه هاش ريخت. سرشو گذاشت روي لبه تخت و سعي ميكرد صداش در نياد. در همين وقت بود كه گرمي دستي رو روي سرش احساس كرد.سرش رو بلند كرد. چشماي خسته مادرش رو ديد كه باز شده بودن و به اون نگاه ميكردن. اون هم با ديدن مادرش بيشتر گريه اش گرفت و با همون حالت از مادرش پرسيد :

-         «نخوابيدي...!؟»

و مادر با حالت خستگي و صداي گرفته گفت :

-        «مگه ميشه پسرم گريه كنه و من راحت بگيرم بخوابم؟»

-         «آه ... »

و نیما با اينكه اشك هنوز از روي گونه هاش به زمين ميريخت ،گفت :

  -        «مامان... اگه خداي نكرده ،خوب نشي من چيكار كنم؟»

  -         «... به خدا توكل كن ،خوب ميشم... مرگ و زندگي دست خداست.»

  -        «مامان، تورو خدا برگرد، قول ميدم ديگه اذيتت نكنم. از اين به بعد نميذارم دست به سياه و سفيد بزني... قول ميدم.»

      مادر با همان حالت ، قطره اي اشك از چشماش جدا شد و روي گونه هاي سرخش سرازير شد. مثل اينكه دلش نميخواست بغضشو بشكنه، خنده كوتاهي كرد و گفت :

-          «هه هه هه ... ديوونه شدي پسر؟ بگير بخواب، صبح بايد بري دانشگاه.»

نیما هم كه ديد روحيه مادرش خوبه، اشكاشو پاك كرد و دوباره روي صندلي نشست. مادر هم وقتي ديد كه نیما آروم شده ، چشماشو بست و خوابيد.

بعد از اون شب ، يعني حدوداً يه هفته بعد از اون ؛ مادرش زير مراحل درمان طاقت نياورد و ...

 ... و فوت كرد.

بله ، فوت كرد. مادري كه شب و روز زحمت ميكشيد تا بچه هاش تو راحتي باشن، مادري كه تنها دلسوز بچه هاش بود و تمام سختيهاي زندگي رو براي اونا تحمل كرده بودن، رفت. كسي باورش نميشد ، ديگه نبود.

 

برای خوندن ادامه داستان بروی ادامه مطلب کلیک کنید 



ادامه مطلب
زحمت كشيده شده توسط ๑۩۞۩๑ سینا و بردیا ๑۩۞۩๑ | موضوع: داستان زندگی | لينک ثابت |

Copyright (c) 2006 - http://khorzokhan1.blogfa.com