کاره سومم باهاتون اینه که می خوام یه داستان واقعی براتون بنویسم
الان حتما میگید بردیا و از این داستانا ولی باید بهتون بگم که این داستان داستان
یکی از دوستامه که 100% واقعیه فقط و فقطم برای این دارم مینویسم چون این دوستم شدیدا
احتیاج به کمک داره و یه راهنما پس با دقت بخونید و نظرتونو حتما بنویسید(تمام اسمها مستعاره) :
ماجرا ماجرای یه پسر 14 سالست که به این زودی عاشق یه دختره هم سنو ساله خودش میشه
دختره انقدر خوب بوده که یه عالمه خاطر خواه داشته ولی هیچ کس به اندازه ی آقا کامران
( همین پسر۱۴ ساله) دوستش نداشته ...... کامران یه دوست داشت به نامه نیما از شانس بده
کامران رقیبه اولش همین نیما خان میشه چون اونم سارا ( همون دختره) رو دوست داشته
کامران انقدر سارا رو دوست داشت که حاضر بود هر کاری به خاطرش بکنه ...... هر کاری !!!
اونقدر که آرزوی هر شبش این بود که خوابشو ببینه ..... روزا با فکره اون بیدار میشد و.......
سارا با یه دختری به نام ساناز دوست بود که ساناز دختری بود که کامران 2 ساله قبل به پیشنهادش
جواب رد داده بود حالا پیشنهادش چی بود ؟ دوستی با کامران ..... پس اینجوری شد که ساناز قبلا
می خواسته با کامران دوست بشه اما کامران نخواسته ..... سارا هم با ساناز دوست بود جوری که
همیشه میومد خونه ی ساناز تراسه خونه ساناز اینا با خونه نیما بغله هم بود جوری که اگه ساناز
میومد تو تراس نیما هم میومد هم دیگرو راحت میدیدنو یا هم صحبت می کردن ...... سارا هم همیشه
میومد خونه ی ساناز کامران هم میومد خونه ی نیما این کار کاره هر روزه کامران بود ...... سارا با
ساناز میومدن تو تراس کامرانو نیما هم همین طور و همیشه با هم صحبت می کردن .... منظورم از
صحبت صحبتای بی خوده ....... کامران می خواست مطمئن بشه که سارا هم اونو دوست داره و
منتظر بود تا بفهمه ...... 2 هفته بعده این ماجرا سارا شروع میکنه به کارای که نظره کامرانو
به خودش جلب کنه مثلا هر روز می رفت پیش دوستاشو وقتی کامران رو
میدید خیلی تابلو اشارش می کرد و به دوستاش می گفت اینو میگم اینو میگم
این کارو خیلی زیاد انجام میداد حتی از فاصله ی دو متری با کامران جوری که خوده کامرانم ببینه
از اون موقعه به بعد کامران مطمئن شد که سارا هم دوستش داره برای همین یه روز که رفت
خونه نیما به نیما گفت که به سارا بگه با اون ( یعنی کامران) دوست میشه یا نه؟ نیما هم رفت
توی تراس و به ساناز گفت : ساناز به سارا بگو با کامران دوست میشه یا نه
ساناز ادای اوغ زدنو در اوردو رفت تو که به سارا بگه کامرانم تو اتاق داشت این چیزا رو میشنید
یهو سارا اومد تو تراس به نیما گفت : نه ......ن ..... ه ......دو حرفه نه
کامران که این چیزارو شنید خیلی تعجب کرد خیلی هم ناراحت شد نیما هم خوشحال شد چون
خودش رقیبه کامران بود برای همین کلی کامرانو مسخره کرد کلی به کامران خندید
کامران اونقدر ناراحتو عصبانی شد که توی خونه همش به این ماجرا فکر میکرد همش این
صحنه ها میومد جلوش .......
2 هفته بده اون ماجرا نیما از یه دختره دیگه هم به اسم سپیده که اونم دوست ساناز بود خوشش
اومد خوب ولی سارا رو بیشتر دوست داشت
یه روز نیما خواست به سپیده پیشنهاد دوستی بده که یه اتفاقی افتاد ....... اونم این که پدرو
مادره نیما می خواستن جایی برن و نیما رو همون موقع بردن نیما به کامران میگه کامران تو به
جای من بگو کامرانم قبول میکنه و میره به سپیده میگه ولی سپیده میگه نه ..... همون موقع
کامران یه فکری به ذهنش میرسه اونم این که از نیما به خاطره کاراش انتقام بگیره برای همین
با اینکه سپیده رو دوست نداشت بهش پینهاد دوستی میده سپیده هم بهش میگه که باید فکر کنم دو
روز بعد به کامران جواب مثبت میده کامرانم خوشحال میشه و میره که به نیما ماجرا رو بگه
تا نقشش عملی شه امااااااااااااااااااااااا...... تا برای نیما تعریف میکنه نیما کلی می خنده به
کامران میگه من با سپیده دوست شدم ولی همین امروز باهاش قهر کردم ...... کامران که فکر
می کنه نیما داره بهش دروغ میگه به سپیده زنگ میزنه و
ازش می پرسه سپیده بهش میگه آره من با نیما 1 روز دوست شدم فردای روزی که ازم خواستی
باهات دوست شم نیما منو دیدو بهم شماره داد منم زنگ زدم ولی باهاش بحثم شد و به هم زدم
کامران که داشت خل می شد نمی دونست چی کار کنه چون سپیده رو دوست نداشت سپیده از نظر
ظاهر خوب بود ولی اخلاقش بد بود و چون با پسرا خیلی راحت صحبت می کرد کامران دوستش
نداشت 2 روزه بعد کامران که خیلی ناراحت بود میره پیش نیما چون سارا خونه ی ساناز بود
و باز تراس بازی کامران از این تعجب می کرد که چرا سارا با اینکه اون کارا رو انجام میداد
بهش جواب رد داد در ضمن یه روز سارا بلند گفت به کامران بگو خیلی ماهه اینو به ساناز گفت
جوری که کامرانم شنید پس چرا بهش جواب رد داد ؟
خلاصه کامران با اون ناراحتیش رفت خونه ی نیما نیما 1 سال از کامران و سارا کوچیک تر بود
نیما به کامران گفت کامران من می خوام به سارا پیشنهاد بدم ببینم چی میگه
کامران تو دلش خندیدو گفت امرن ...... چون کامران هم ازش کوچیک تره هم سارا کلی با
این دعواش شده بود 2-3 بار با هم درگیره لفظی شده بودن
نیما میره و به سارا میگه ......... و جالب اینجاست که سارا قبول می کنه اونم جلوی کامران !!!!!!
کامران دیگه داشت دیوونه می شد از این همه مسائل .....
کامران میره خونه و بد ترین شبه زندگیشو می گذرونه ....... کامران هنوز با سپیده دوست بودو
نیما هم با سارا ...... نیما هر وقت جلوی کامران با سارا صحبت می کرد تلفن رو می زد روی
پخش تا کامرانم بشنوه و از قصد جلوی کامران بهش می گفت دوست دارم و ..... و سارا هم با این
که می دونست که کامران میشنوه همین چیزا رو بهش می گفت ..... (انقدر سختی؟؟؟!!!!!) تا اینجا
دیدید چقدر اتافاقای ناراحت کننده و سخت برای این پسر 14 ساله افتاد حالا بقیشو بخونید
یه روز کامران که داشت کم کم به سپیده دل می بست سپیده بهش هر چی از دهنش میاد میگه و
گوشیه تلفن رو میده به مامانش مامانه سپیده هم کلی کامرانو تهدید میکنه و تلقن قطع میکنه
میدونید به کامران چی میگفت؟
سپیده می گفت چرا انقدر اینجا مزاحم میشی بی شعورو ..........
مامانشم گفت اگه یه باره دیگه اینجا زنگ بزنی ازت شکایت می کنمو .............
کامران کلی مونده بود که چرا بی دلیل سپیده این حرفا رو بهش زود کامران حتی با سپیده دعوا
هم نکرده بود پس چرا ؟؟؟!!!!!!!
بعده 2 هفته نیما هم با سارا به هم میزنه چون سارا باهاش دعواش میشه
حالا از اون ماجرا 2 سالو نیم میگذره و هنوز کامران نتونسته کسیو به اندازه ی سارا دوست
داشته باشه هنوزم سارا رو دوست داره و بیشترین چیزی که ذهنشو مشغول میکنه اینه که چرا
سارا اون کارو باهاش کرد؟
حالا بعده این همه مدت کامران فقط یه شماره تلفن از سارا داره
تنها کمکی که شما می تونید بهش بکنید اینه که بگید این بنده خدا باید چی کار کنه؟
یا اینکه چرا سارا باهاش اون کارو کرد؟
حتما کمکش کنید